من او را دوست داشتم

«کلوئه» زنی جوان است که عاشقانه همسرش٬ «آدرین» را دوست دارد. کلوئه و آدرین در صف سینما با هم آشنا شده بودند. پس از چندین سال زندگی٬ روزی آدرین چمدانش را جمع می کند و به کلوئه می گوید که معشوقه ای دارد و تصمیم گرفته کلوئه را ترک کند. کلوئه همراه دو دختر بچه کوچکش پاریس را ترک می کند و به خانه مادر و پدر آدرین می رود. پدر شوهر کلوئه (پدر آدرین) او و دو نوه اش را به خانه قدیمی خودشان که دورتر از خانه فعلی شان است می برد تا آن ها کمی حال و هوا عوض کنند. پدر آدرین٬ پی یِر٬ مردی خشک و بی سر و صدا است… پی یِر سعی می کند خودش را به شرایط فعلی وفق دهد… با نوه هایش خوش بگذراند و با کلوئه حرف بزند. گفتگو یی طولانی میان زنی جوان و پدر شوهرش شکل می گیرد. پدر شوهر به او می گوید که چگونه عشق بزرگش را به دلیل اشتباهاتش از دست داده است…

۴-art1

  • نام کتاب:من او را دوست داشتم
  • نام نویسنده: آنا گاوالدا (Anna Gavalda)
  • نام مترجم:الهام  دارچینیان
  • انتشارات: نشر قطره
  • نوبت چاپ: چاپ اول ۱۳۸۷، چاپ دهم۱۳۹۰
  • نوع کتاب: رمان فرانسوی

درباره نویسنده

آنا گاوالدا (به فرانسوی: Anna Gavalda) رمان‌نویس قرن بیستم میلادی اهل فرانسه است. از او تا کنون چندین رمان کوتاه به فارسی برگردانده شده است.

او در سال ۱۹۷۰ در محله بولین پاریس به دنیا آمد. پدر و مادرش از آن پاریسی های اصیل بودند و شغل آبا و اجدادی شان یعنی نقاشی روی ابریشم را دنبال میكردند.
آنا روزگار كودكی اش را با سه خواهر و برادرش در محیطی آرام سپری كرد، وقتی ۱۴ ساله شد پدر و مادرش هر یك دل در گرو آدم تازه یی بستند و بچه ها را به خاله ها و عمه ها سپردند و ماهانه پولی برای نگهداری شان به قوم و خویش ها میفرستادند. برای همین هم آنا گاوالدا از ۱۴ سالگی اش نزد خاله اش زندگی كرد، خاله یی كه خود سیزده بچه داشت و در واقع خانه اش شبیه یك پانسیون بود. قبل از اینكه راهی سوربن شود، آن هم با یك بورس تحصیلی كه در واقع از سر شانس به دست آمده بود، كارهای زیادی انجام داد، پیش خدمت، فروشنده، كارگر گل فروشی همه و همه شغل هایی بود كه آنا از كار كردن در این مشاغل هیچ ناراحت نیست و حالامیبیند كه چقدر در داستان نویسی این كارها به كارش آمده اند. او با خنده درباره روزهایی كه در گل فروشی كار میكرد، میگوید«…زندگی را همانجا یاد گرفتم، توی گل فروشی. دسته گل های كوچك برای همسران و دسته گل های بزرگ برای معشوقه ها…»

در اوج جوانی با یك دامپزشك ازدواج میكند.لوئیز و فلیسیتی حاصل این ازدواج هستند. گاهی به عنوان معلم كار های پاره وقت انجام میدهد و از همین جا نخستین گام ها را برای نوشتن برمیدارد. در ۲۹ سالگی با چاپ مجموعه داستان «دوست داشتم كسی جایی منتظرم باشد»، در كمتر از یك ماه كتابش تمام كتاب فروشی های مركز شهر را به تسخیر خود درمیآورد و در یك هفته ۲۰۰ هزار نسخه فروش میكند. آنقدر كه ناشر خیلی زود قطع جیبی كتاب را منتشر میكند و هفت كارگزار ادبی برای چاپ كتاب بعدی اش سراغ او میآیند. در خارج از فرانسه مجموعه داستانش به ۱۹ زبان ترجمه شد و بلافاصله پس از انتشار، جایزه بزرگ آرتی ال- ا- لیر ۲۰۰۰ را به خود اختصاص داد و خیلی زود قرارداد ساخت فیلمی بر اساس سه داستان این مجموعه را امضا كرد.
كمی بعد همسرش درست مانند زن های قصه اش او را ترك میكند و گاوالدا سرنوشت مشتركی با قهرمان هایش پیدا میكند، او پس از جدایی از همسرش، كارش را رها و تمام زندگی اش را وقف ادبیات میكند.

گردآوری:مجله اینترنتی نت سام